تبليغاتX
شهاب آسمان

شهاب آسمان

!!بدون شرح!!

دیدم عید شده گفتم یه سری به استاد بزرگ ادب فارسی حضرت حافظ بزنیم...

برای همین یه شعر از حافظ شیرازی در مورد نوروز براتون گذاشتم:

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

ز کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده​ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط​ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می​ای دارم چو جان صافی و صوفی می​کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می​رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 23:56 توسط شهاب آسمان |


سلام

اول سال نو مبارک...

با همه ی آرزو های قشنگ برای سال ۱۳۸۸ امسال رو آغاز می کنیم:

یا مقلب! قلب ما را شاد کن

یا مدبر! خانه را آباد کن

یا محول! احسن الحالم نما از بدیها فارغ الحالم نما

این دل جاوید را پاک از ریا کن خدا!

ای قادر بی منتها ...

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 16:35 توسط شهاب آسمان |


بالاخره سال ۱۳۸۷ هم داره تموم میشه ...به قول قدیمی ها ماهی دیگه به دمش رسیده...

این سال هم با همه ی فراز و نشیب ها و همه ی موفقیت ها و شکست ها با همه بالا و پایین هاش و غم ها وشادی هاش داره تموم میشه در حد ساعت ازش باقیمونده ...

نمیدونم دوست ندارم خیلی کلیشه ای بنویسم چون خیلی جاها از این کلیشه ها هست ..

نمیدونم بگم خوب بود یا بد به هر حال شکر!

فقط آرزو میکنم هم خودم هم همه ی دوستان عزیزم به معنای واقعیه "حول حالنا الی احسن الحال" برسیم یعنی در همه حال چه عرش و چه فرش و چه غم و چه شادی از یاد باری تعالی غافل نشیم:

 

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام...

                           ای دیده و دل از تو دگرگون مادام....

ای آنکه به دست توست احوال جهان...

                          حکمی فرما که گردد ایام به کام...

 

این آخرین پستی است که من تو سال ۱۳۸۷ هجری خورشید می گذارم امیدوارم با تکیه بر سه اصل:

گفتار نیک.پندار نیک. کردار نیک

بتونیم عید آریایی رو هرچه با شکوه تر برگزار کنیم و با آرزوی سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و شادی و هرچی آرزوی قشنگه ...

عید همگی مبارک...............................

 

آخرین نیایش:

پروردگارا، در آستانه ی سال نو دست نیایش به بارگاه بزرگواریت بلند دارم و به نیایش آستان پر مهرت پردازم.
پروردگارا، بخشش های دیرینت را سپاسگزارم و به داد و جهش و مهرت امیدوار.


سر نیاز به درگاه بی نیازت فرود آورم و از آستان بزرگی ات خواستارم تا مهری فرمایی که اندوه های دیرین را از یاد ببرم، بی مهری مردمان را ببخشایم، چشم از بدی ها بردارم و زیبایی ها و نیکی های جهان را ببینم. دل به آب و گل به اندازه بدارم و از فزونی جویی دست بردارم تا غم و اندوهم کم شود.



خدایا، دلی مهربانترم ده و روانی روشنتر تا به مهر و مردمی پردازم و دلهای مردمان را شاد سازم.


خدایا، فرزانه ترم کن تا جهانبینی بیاموزم و اندیشه های والاتر بدارم. توانایی ام ده تا لبی خندان و گفتاری شیرین بدارم و ناامیدان را امیدوار سازم.


پروردگارا، مرا یاری کن تا همیاری و همنوایی و همدلی بیاموزم و بزرگواری ده تا دستی باز بدارم و به سوی آنان که ندارند دراز کنم.


خدایا، مرا از بیدادگران و رشک بران نگه دار و همراهی ام کن تا بیدادگری نکنم و رشک نبرم، از کسی بد نگویم و به سخن بدگویان گوش ندهم و آنچه بر خود نمی پسندم بر دیگران روا ندارم.


خدایا، مرا از خودخواهی و خودرایی و خودبینی برهان تا در آتش دوزخ خود نسوزم.


خداوندا، خردمندم فرما تا تو را بشناسم و بندگانت را دوست بدارم. تنی سالم و دلی شاد عطا فرما تا گشایشی در زندگی بدارم و به ستایش و نیایشت پردازم و به یاری تو به دیگران مهر ورزم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 18:12 توسط شهاب آسمان |


راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آن ها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 14:6 توسط شهاب آسمان |


شادى نوروزتان را به نسيم خُنُك بهارى بسپاريد تا جهانيان بدانند ايرانيان چه نوروزى دارند...!

 

گفتار نیک!

پندار نیک!

کردار نیک!

نوروز آریایی مبارکباد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 21:50 توسط شهاب آسمان |


الهی!

نور دیده ی آشنایانی!روز دولت عارفانی!

لطیفا!

چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی!

کریما!

آسایش سینه ی محبانی و نهایت همت قاصدانی!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 12:23 توسط شهاب آسمان |


خداوندا!

          یافته می جویم...

                        بادیده ور می گویم که دارم...

                                                           چه جویم؟...

                                                                            که بینم؟...

                                                                                      چه گویم؟...

شیفته ی این جست و جویم...

                                گرفتار این گفت و گویم.... 

 

الهی!

         باز آمدیم با دست تُهی! ...

                               چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نَهی؟...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 22:26 توسط شهاب آسمان |


هان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

 

پیشاپیش عید نوروز رو به همه دوستان عزیزم به خصوص بازدیدکنندگان این وب تبریک عرض می نمایم...

نمیدونم باید چی بگم...

فقط آرزوی سالی پر از رحمتا و برکت و سلامتی و سرشار از موفقیت رو هم برای شما دوستان عزیز و هم برای خودم دارم...

با امید موفقیت بیشتر...

پیشرفت بیبشتر....

و رسیدن به اهداف..........

عیدتان مبارک...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت 21:20 توسط شهاب آسمان |


پیداست که من از عشقهای « بزرگ » سخن می گویم نه از عشقهای « شديد » ،

از نیازی که به « بي اويي » است نه احتیاجی که ، فقر « بي كسي » !

هراس « مجهول ماندن » ، نه درد « محروم ماندن » .
 
(دکترعلی شریعتی)

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت 21:57 توسط شهاب آسمان |


نوروز يک جشن ملي است، جشن ملي را همه مي شناسند که چيست نوروز هر ساله برپا مي شود و هر ساله از آن سخن مي رود. بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايد پس به تکرار نيازي نيست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمي کنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده «عقل» تکرار را نمي پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبيعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نيازمند است و طبيعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نيرومند مي شود، احساس با تکرار جان مي گيرد و نوروز داستان زيبايي است که در آن طبيعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن هاي دراز است بر همه جشن هاي جهان فخر مي فروشد، از آن رو هست که اين قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا بک جشن تحميلي سياسي نيست. جشن جهان است و روز شادماني زمين و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر «آغاز». جشن هاي ديگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در ميان اتاق ها و زير سقف ها و پشت درهاي بسته جمع مي کند: کافه ها، کاباره ها، زير زمين ها، سالن ها، خانه ها ... در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گل هاي کاغذي، مقوايي، مومي، بوي کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را مي گيرد و از زير سقف ها و درهاي بسته فضاهاي خفه لاي ديوارهاي بلند و نزديک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بيکرانه طبيعت مي کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوي باران، بوي پونه،  است:
خاطره خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهاي مصنوعي و ساخته هاي پيچيده خود، مادر خويش را از ياد مي برد، با يادآوري وسوسه آميز نوروز به دامن وي باز مي گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي گيرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز مي يابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادي مي شکفد اشک شوق مي بارد فريادهاي شادي مي کشد، جوان مي شود، حيات دوباره مي گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي شود. تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيده تر و سنگين تر مي گردد، نياز به بازگشت و باز شناخت طبيعت را در انسان حياتي تر مي کند و بدين گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پير مي شوند فرسوده و گاه بيهوده رو به توانايي مي رود و در هر حال آينده اي جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومي است که جنگ ديرينه اي را که از روزگار لائوتسه و کنفوسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي مي کشاند. نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست: نياز ضروري جامعه، خوراک حياتي يک ملت نيز هست. دنيايي که بر تغيير، تحول، گسيختن، زايل شدن، در هم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي که در آن آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار، تنها تغيير است و ناپايداري، چه چيز مي تواند ملتي را، جامعه اي را، در برابر ارابه بي رحم زمان – که بر همه چيز مي گذرد و له مي کند و مي رود هر پايه اي را مي شکند و هر شيرازه اي را مي گسلد – از زوال مصون دارد؟ هيچ ملتي يا يک نسل و دو نسل شکل نمي گيرد: ملت، مجموعه پيوسته نسل هاي متوالي بسيار است، اما زمان اين تيع بيرحم، پيوند نسل ها را قطع مي کند، ميان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاريخ حفر شده است قرن هاي تهي ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين دره هولناک گذر مي دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هايمان آشنا مي سازند. در چهره مقدس اين سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خويش، کنارخويش و در  «خود خويش» احساس مي کنيم حضور خود را در ميان آنان مي بينيم و جشن نوروز يکي از استوارترين و زيباترين سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا مي داريم، گويي خود را در همه نورزهايي که هر ساله در اين سرزمين بر پا مي کرده اند، حاضر مي يابيم و در اين حال صحنه هاي تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت کهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي خورد، رژه مي رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي داشته است، اين انديشه هاي پر هيجان را در مغز مان بيدار مي کند که: آري هر ساله حتي همان سالي که اسکندر چهره اين خاک را به خون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله هاي مهيبي که از تخت جمشيد زبانه مي کشيد همانجا همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدي تر و با ايمان سرخ رنگ، خيمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي کرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در کنار آتشکده هاي سرد و  خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن مي گرفتند.  
  تاريخ از مردي در سيستان خبر مي دهد که در آن هنگام که عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلي آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ويراني خانه ها و آوارگي سپاهيان مي گفت و مردم را مي گرياند و سپس چنگ خويش را بر مي گرفت و مي گفت: " اباتيمار : اندکي شادي بايد " نوروز در اين سال ها و در همه سال هاي همانندش شادي يي اين چنين بوده است عياشي و  «بي خودي»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشته اي که زمان و حوادث ويران کننده زمان همواره در گسستن آن مي کوشيده است. نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده اند و با زبان خويش از آن سخن گفته اند. حتي فيلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستين آفرينش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين کار بود و ششمين روز ، خلقت جهان پايان گرفت و از اين روست که نخستين روز فروردين را اهورمزد نام داده اند و ششمين روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زيبايي زيباتر از واقعيت راستي مگر هر کسي احساس نمي کند که نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولين روز بهار، سبزه ها روييدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، يعني نوروز بي شک، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز طلوع کرده است و زمان با وي آغاز شده است. اسلام که همه رنگ هاي قوميت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بيشتر داد، شيرازه بست و آن را با پشتوانه اي استوار از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلاف و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي آن همه خلوص و ايمان و عشقي که ايرانيان در اسلام به علي و حکومت علي داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت: سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه اي که در دل هاي مردم اين سرزمين بر پا شده بود پيوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفويه، رسماً يک شعار شيعي گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژه خويش، آنچنان که  يک سال نوروز و عاشورا در يک روز افتاد و پادشاه صفوي آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. اين پيري که غبار قرن هاي بسيار بر چهره اش نشسته است، در طول تاريخ کهن خويش، روزگاري در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش مي شنيده است پس از آن در کنار آتشکده هاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي خوانده اند از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حکومت علي او را جان مي بخشند و در همه اين چهره هاي گوناگونش اين پير روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه اي جمشيد باستاني، زيسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيم تر از همه پيوند دادن نسل هاي متوالي اين قوم که بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم مي گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دل هاي خويشاوندي که ديوار عبوس و بيگانه دوران ها در ميانه شان حايل مي گشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي مي افکنده است. و ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز بر مي افروزيم و درعمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي مي گذريم و در همه نوروزهايي که در زير آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا مي شده است با همه زنان و مرداني که خون آنان در رگ هايمان مي دود و روح آنان در دل هايمان مي زند شرکت مي کنيم و بدين گونه، بودن خويش، را به عنوان يک ملت در تند باد ريشه برانداز زمان ها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود مي بخشيم و در هجوم اين قرن دشمنکامي که ما را با خود بيگانه ساخته و خالي از خوي برده رام و طعمه زدوده از شخصيت اين غرب غارتگر کرده است، در اين ميعاد گاهي که همه نسل هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند با آنان پيمان وفا مي بنديم امانت عشق را از آنان به وديعه مي گيريم که هرگز نميريم و دوام راستين خويش را به نام ملتي که در اين صحراي عظيم بشري ريشه، در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه اصالت خويش در رهگذر تاريخ ايستاده است بر صحيفه عالم ثبت کنيم .

 

هر روزتان نوروز ....نوروزتان پیروز

پیشاپیش نوروز مبارک

همیشه آسمونی باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 23:10 توسط شهاب آسمان |


در پاسخ به دوست عزیزی که با عنوان "..." برام نظر گذاشتید:

اول ازتون می خوام یک بار دیگر اون پست حرف هایی برای نگفتن رو بخونید چون در اون پست معلم شهیدم دکتر علی شریعتی گفته  اندازه سرمایه ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد نه اندازه هر کس !!!

 

امیدوارم شما هم بیشتر با معلم شهید دکتر علی شریعتی آشنا شید... و کمتر دست به پیش داوری بزنید.

 

باز هم سپاسگزارم که قابل دونستید و به کلبه ی حقیرانه اینجانب در دهکده جهانی سر زدید.

امبدوارم باز هم قابلا دونسته و کلبه ی سبز ما را با قدوم منورتون روشنتر نمایید.

                                                                                                آسمونی باشید....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 23:5 توسط شهاب آسمان |


حرفهايی است برای گفتن

كه اگر گوشی نبود نمیگوييم

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند

و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه های بيقرار آتشند

و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند

كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته می شوند...

...و

در صميم وجدان او آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند

و دمادم

حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:23 توسط شهاب آسمان |


 

*در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

 

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 11:51 توسط شهاب آسمان |


به سه چیز تکیه نکن ،

 غرور،

          دروغ و

                       عشق.

آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد .

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 10:22 توسط شهاب آسمان |


به احترام دوست عزیزی که با این پیام امیدوارم کرد و از کلام خدای من استفاده نمود این کلام های را می گذارم تا شما عزیزان نیز استفاده کنید و بهتر درک کنیم که حتی در زمان تنهایی باز هم تنها نیستیم و کسی رو داریم که بهش تکیه کنیم...

 

گفتم خسته ام /گفتی هرگز از رحمت خدا ناامید مشو(زمر/53)


گفتم غیر از تو کسی رو ندارم/ گفتی از رگ گردن به تو نزدیکترم(ق/16)


گفتم ولی انگار منو فراموش کردی/ گفتی مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(بقره/152)


گفتم تا کی باید صبر کرد؟ گفتی و تو چه میدانی؟شاید ان ساعت بسیار نزدیک باشد(احزاب/63)


گفتم دلم گرفته/گفتی باید به فضل رحمت خدا شادمان شوید(یونس/58)

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/09ساعت 12:17 توسط شهاب آسمان |


 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت 10:42 توسط شهاب آسمان |


مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟

باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است.

« دکتر علی شریعتی »

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت 12:39 توسط شهاب آسمان |


حرفهايی است برای گفتن

كه اگر گوشی نبود نمیگوييم

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند

و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه های بيقرار آتشند

و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند

كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته می شوند...

...و

در صميم وجدان او آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند

و دمادم

حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت 12:34 توسط شهاب آسمان |


در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

 و بر حسین می گریند که آزادانه زیست

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 21:5 توسط شهاب آسمان |


خدای من!

       پروردگارم!

                بارالها!

از معلم شهیدم دکتر علی شریعتی یاد گرفتم که اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست و او جانشین همهی نداشته های من است...

اما خدایا!

            نیمدونم چی باید بگم...

                                       خیلی تنهام!

                                                 تنها تر از اونی که می تونستم فکرش رو بکنم...

همیشه تنهایی رو دوست داشتم!به تنهایی عشق می ورزیدم ...

                                                                                        اما اکنون...

اکنون که تنها تر از اونیم که کسی جز تو داشته باشم!

                                               نمیدونم شاید غفلت کردم...

                                                               همیشه هم و غم من این بود که ازت غافل نباشم...

به هر حال چه غفلت کردم و چه نکردم باز به سوی تو بازگشتم...

                                                          بازگشتی دوباره و برای همیشه تا ابد...

                                                                    تا زمانیکه جمله انالله و انا الیه الراجعون برایم بکار بره

. حتی تا بعد از اون...

                          تا زمانی که صور اول و دوم به صدا در بیان و تو من و حاضر کنی ...

می خوام همیشه با خودت باشم...

                   این و میدونم و همه جا خوندم که تو همیشه با منی ...

                                             اما از این پس می خوام منم همیشه با تو باشم...

                                        قبلا هم سعی می کردم همیشه با تو باشم برا همین هیچوت تنها نبودم

اما الان نمیدونم چرا احساس تنهایی می کنم...

                                                به هر دری میزنم روبم بسته می شه

هرچی انرژی جمع می کنم...

                                 به یکباره تحلیل میره....

خدای مهربونم که همیشه بامنی! منم همیشه و همه جا همراه خودت کن...

کمک کن تا بتونم به اهداف برسم...

                               بتونم به دستور تو و پیغمبرت و ولی اون عمل کن...

                                                    خدای من! 

                                         ::::ادرکنی!ادرکنی!ادرکنی:::

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 12:12 توسط شهاب آسمان |


 Persian Gulf